نقش آفرینی جامعه در مواجهه با بحران

در شرایطی مانند جنگ، گسترش خشونت‌های اجتماعی و تبعیض‌های ساختاری، افزایش احساس ناامیدی و فقدان عاملیت و گسست اجتماعی امری قابل انتظار است. افراد مختلف به چنین وضعیتی واکنشهای متفاوتی دارند: برخی سعی می‌کنند از مسائل اجتماعی و آنچه در اطرافشان رخ می‌دهد، به کلی کناره‌گیری کنند و انفعال را برمی‌گزینند. گروهی با اتکا به ساختار‌های قدرت، حتی اگر مشروعیت‌شان زیر سوال باشد، واکنش‌های تقابلی نشان‌ می‌دهند و یا خشونت می‌ورزند. اما در هر جامعه‌ای، از جمله در ایران، افرادی نیز هستند که حتی در دشوارترین شرایط، کنش‌های سازنده را انتخاب می‌کنند و برای بهبود اوضاع یا ایجاد تغییرات مثبت، هرچند کوچک، تلاش می‌کنند.

در شرایط بحرانی که امکان نقش آفرینی مثبت افراد کمرنگ می‌شود، مانند شرایط کنونی ایران، معمولا کارآمدی نهادها و مؤسسات نیز دچار چالش می‌شود؛ گاه به دلیل محدودیت‌های ساختاری و گاه به سبب فاصله گرفتن از نیازهای واقعی جامعه. در برخی موارد حتی خود این نهادها به بخشی از مسئله تبدیل می‌شوند. در چنین شرایطی، شاید توجه به مفهوم «عاملیت جامعه» بتواند شروعی در بازاندیشی مسیر تحول باشد. اگر جامعه را در کنار فرد و نهاد، به‌عنوان یکی از بازیگران هم‌ارز در نظر بگیریم، جامعه می‌تواند خود به کنشگری تبدیل ‌شود که در شکل‌دهی به سرنوشت خویش نقش ایفا کند. در چنین نگاهی، جامعه دیگر صرفاً «متأثر» از تصمیمات نیست، بلکه «مؤثر» در فرآیندهای اجتماعی است.

در عین حال، باید توجه داشت که در شرایط کنونی، که بسیاری از ظرفیت‌های رسمی و نهادی برای کنشگری اجتماعی با محدودیت‌های جدی مواجه‌اند، طرح بحث عاملیتِ اجتماع  (یعنی شرایطی که جوامع، مخصوصا جوامع محلی فعالانه در بهبود شرایط نقش بازی میکنند) نباید به معنای نادیده‌گرفتن مسئولیت ساختارهای تصمیم‌گیر یا انتقال بار بحران به دوش مردم تلقی شود. بلکه هدف، توجه به ظرفیتی است که حتی در شرایط محدود، می‌تواند در سطح‌های خردتر و در میان گروه‌های مختلف اجتماعی شکل گیرد و به کاهش پیامدهای بحران کمک کند. به بیان دیگر، این رویکرد، نه جایگزین مسئولیت نهادها، بلکه مکملی برای فهم بهتر واقعیت‌های اجتماعی است.

برای توضیح این ظرفیت، می‌توان از یک قیاس بهره گرفت: همان‌گونه که یک اندام زنده کارکردی فراتر از اجزای تشکیل‌دهنده خود دارد، برخی اشکال از تعامل اجتماعی نیز می‌توانند به ایجاد نوعی «توان جمعی» منجر شوند. این توان، اگرچه ممکن است محدود و محلی باشد، اما می‌تواند در بازسازی حداقلی اعتماد، ایجاد انگیزه و شکل‌دهی به کنش‌های حمایتی نقش ایفا کند، به‌ویژه در مواجهه با پیامدهای بحران.

البته باید توجه داشت که در این چارچوب، «جامعه» را نمی‌توان جمعیتی از افراد یکسان و همگن در نظر گرفت. جامعه متشکل از گروه‌ها، تجربه‌ها و ارزش‌های متکثر است که هر یک به‌گونه‌ای متفاوت با شرایط مواجه می‌شوند. بنابراین، سخن گفتن از عاملیت اجتماعی، بیش از آنکه به یک نیروی کلی و یکدست اشاره داشته باشد، ناظر به ظرفیت‌هایی پراکنده، تدریجی و در حال شکل‌گیری در بسترهای مختلف اجتماعی است.

این تغییر نگاه زمانی اهمیت می‌یابد که در نظر بگیریم بسیاری از رویکردهای رایج، چه در سطح سیاست‌گذاری و چه در سطح تحلیل، یا بر کنش فردی تأکید دارند یا بر مداخله نهادها. در حالی‌که در شرایطی که این دو سطح با محدودیت مواجه‌اند، توجه به اشکال میانی کنش اجتماعی، به‌ویژه در مقیاس‌های کوچک، می‌تواند به درک واقع‌بینانه‌تری از امکان‌های موجود کمک کند.

در چنین بستری، نمی‌توان بحران را به‌سادگی «فرصت» تلقی کرد، اما می‌توان به این نکته توجه داشت که در برخی موارد، تجربه زیستن در بحران به شکل‌گیری یا تقویت برخی ظرفیت‌های اجتماعی منجر شده است. این ظرفیت‌ها می‌توانند به افراد و گروه‌ها کمک کنند تا بهتر با پیامدهای بحران مواجه شوند، نیازهای فوری خود را شناسایی کنند و در حد امکان، پاسخ‌هایی حتی محدود، برای آن‌ها بیابند.

یکی از بسترهای مهم برای چنین ظرفیت‌هایی، سطح محلی، به‌ویژه محله است. منظور از محله در اینجا، صرفاً یک منطقه با جغرافیای مشخص نیست، بلکه می‌تواند فضایی برای شکل‌گیری روابط اجتماعی، و عرصه‌ای برای تمرین مشورت، اقدامات داوطلبانه، اعتمادسازی و یادگیری جمعی باشد؛ یعنی همان فرایندهایی که به‌تدریج ظرفیت جامعه را برای مواجهه با بحران افزایش می‌دهند. البته این ظرفیت در همه محله‌ها به یک اندازه وجود ندارد و به عوامل متعددی از جمله، میزان تجربه پیشین، سطح اعتماد و امکان تعامل بستگی دارد. با این حال، در مواردی که این روابط،  حتی به‌صورت محدود شکل گرفته‌اند، در شرایط بحران کارکرد خود را نشان داده‌اند.

شبکه‌های محلی در صورت شکل‌گیری، می‌توانند بستری برای حمایت متقابل، تبادل اطلاعات و پاسخ‌گویی به نیازهای فوری باشند. این شبکه‌ها لزوماً رسمی یا گسترده نیستند، بلکه می‌توانند در قالب ارتباطات ساده میان همسایگان یا گروه‌های کوچک اجتماعی شکل بگیرند. چنین فضاهایی همچنین می‌توانند امکان مشارکت گروه‌هایی مانند زنان، جوانان، سالمندان و … را افزایش دهند، هرچند این امر نیز وابسته به شرایط و زمینه‌های اجتماعی خاص هر محله است.

در این مسیر، برخی اصول می‌توانند به پایداری این تعاملات کمک کنند:

  •   صداقت در گفتار و عمل، که به شکل‌گیری حداقلی از اعتماد کمک می‌کند؛

  •  پرهیز از تنش‌های فرسایشی، که مانع از تحلیل رفتن انرژی جمعی می‌شود؛

  • حفظ کرامت دیگران در تعاملات روزمره؛

  • و تأکید بر اقدام، حتی در مقیاس‌های کوچک، به‌جای صرفاً گفتار.

این اصول، بیش از آنکه توصیه‌هایی انتزاعی باشند، می‌توانند به‌عنوان پیش‌نیازهایی برای شکل‌گیری تعاملات اجتماعی پایدار، حتی در شرایط محدود، در نظر گرفته شوند.

از منظر سازمان‌دهی نیز، اشکال ساده‌ای از هماهنگی، مشورت و تقسیم مسئولیت در سطح محلی می‌تواند به تقویت این ظرفیت‌ها کمک کند. در این میان، یادگیری از تجربه اهمیت ویژه‌ای دارد؛ به این معنا که کنش‌های کوچک، در صورت تداوم و بازاندیشی، می‌توانند به تدریج به شکل‌گیری دانش محلی منجر شوند.

برخی تجربه‌های بین‌المللی نیز نشان می‌دهد که جوامعی که پیش‌تر، حتی در سطح محدود، بر روی اعتمادسازی و همکاری کار کرده‌اند، در مواجهه با بحران‌ها توانسته‌اند پاسخ‌های مؤثرتری ارائه دهند. البته این تجربه‌ها را نمی‌توان به‌طور مستقیم به همه زمینه‌ها تعمیم داد، اما می‌توان از آن‌ها برای تأمل در امکان‌های مشابه استفاده کرد.

در نهایت، آنچه اهمیت دارد، بازتعریف محتاطانه و واقع‌بینانه نقش جامعه است؛ نه به‌عنوان جایگزینی برای نهادها و نه به‌عنوان بار اضافی بر دوش افراد، بلکه به‌عنوان ظرفیتی که حتی در شرایط دشوار، می‌تواند در کاهش بخشی از پیامدهای بحران نقش داشته باشد. توجه به این ظرفیت، به‌ویژه برای فعالان اجتماعی، می‌تواند راهی برای شناسایی و تقویت تجربه‌های کوچک اما معنادار در بسترهای واقعی جامعه باشد.

چنین نگاهی، اگرچه محدود و تدریجی است، اما می‌تواند به حفظ پیوندهای اجتماعی و ایجاد روزنه‌هایی برای کنش جمعی، حتی در شرایط پیچیده، کمک کند.